
تظاهرات ميليوني و سيل آساي مردم اصفهان در مناسبت هاي مختلف و فعاليت هاي گسترده ي روزانه در کوي بزرن و شهر و روستاي اين ديار در مبارزه با سلطه ي طاغوت و برقراري حکومت اسلامي افتخار بزرگي است که در تاريخ کهن اصفهان مي درخشد. پيام ها و سخنراني هاي امام راحل با سرهستي شگفت انگيز به همه جا مي رسيد. دل و جان مردم يک پارچه در تسخير امام راحل بود.مساجد، کانون انقلاب و سنگر مبارزه و پايگاه هم دلي و تعاون بود مرزهاي خودخواهي، قوم گرايي و بخشي نگري رنگ باخته وباورها فقط روي مرز حق و باطل تمرکز يافته بود. در اين سوي مرز، مودت بود و محبت، همبستگي بود و وحدت. مدارا بود و تولي.
نسبت به آن سوي مرز- به خصوص در مورد ثلث شوم شاه، آمريکا و اسراييل غاصب و سر سپردگان آن ها صلابت بود و انعطاف ناپذيري، انزجار بود و ستيز شجاعانه، نفرت بود و تبري. خود محوري ها به خدا محوري، قوم گرايي ها به اسلام گرايي تبديل شده بود. طلوع خورشيد اسلام ناب محمدي (صلي الله عليه و اله و سلم) از آيينه ي روشن وجود امام راحل، ديوارهاي کاذب تحزيه ي جامعه را درنورديده و با نور وحدت، روشن کرده بود.
همه براي امام بودند و امام براي همه و امت همراه امام براي خدا.
وقتي بهمن پنجاه و هفت رسيد، روزها به شتاب از پي آمدند و فرصتي براي تيرگي باقي نگذاشتند، چنان که شب ها فانوس فريادهاي (الله اکبر) بر بام سرنوشت اين ملت، درخشش دو چندان يافت و خورشيد اين قوم از پس سان ها تبعيد به ايران بازگشت. امام آمده است، انقلاب به لبخند پيروزي دل سپرده است و دهه ي فجراندک اندک شکوه جاودانه اش را به رخ مي کشد. خورشيد در جشني بي غروب بر بام روشن جهان ايستاد و تولد جمهوري محمد (صلي الله عليه و اله و سلم) را نظاره کرد. هلهله ي پيروزي در گوش خانه ها و خيابان ها پيچيد و عطر گلاب و صلوات در ساحل آرامش انقلاب، مواج شد، ضميمي ترين فصل زندگي ما در بهمن آغاز شد و در سايه ي خورشيدي ترين مرد قرن به بام عام تفضل و رحمت الهي راه يافتيم و صبح روشن آزادي را به تماشا ايستاديم.
عيد ظفر
22 بهمن «عيد ظفر» است. در اين روز بود که ملت ايران، ميلاد نوين يافت و سرمه ي شريعت بر ديدگان بصيرت خويش کشيد و امامت و ولايت را به شايسته ترين وجه، گردن نهاد.
جمهوري اسلامي ما جاويد است
دشمن ز حيات خويش نوميد است
آن روز که عالم ز ستمگري خالي است
ما را و همه ستم کشان را عيد است
آشتي با صبح
منسيه عليمرادي
مي دانم، آري مي دانم؛ آن روز، پنجره ها براي آشتي با صبح، نفس تازه کشيدند.
آن روز، خوبي ها به صليب کشيده شده بود و خون از پنجه استعمار چکّه مي کرد و قفس، تنها جايگاه پرندگان بود؛ چون نغمه آزادي سرداده بودند.
مي دانم، همان دقايقي که گوش ها به ضبط صوت چسبيده بودند، تا نواي باران را که چکه چکه مي کرد و پليدي ها را مي شست، بشنوند.
چه شوري داشت، چه بلوايي شده بود و چه غوغايي مي کرد؛ تکاپوي خفته که بيدار شده بود و دستاني که زانوي غم بغل گرفته بودند؛ حالا مشت شده بود.
تندتند ورق بود که بر سينه ديوار مي چسبيد: «آزادي...». و بطري بود که بمب مي شد و حالا «شاهِ معکوسِ» روي ديوارها، تمام حشمت 2500 ساله را زمين مي ريخت.
آن روز کودک بود که رهِ مردان خدا مي پيمود و يک شبه مرد مي شد؛ مردي که در کوچه پس کوچه هاي شهر، نوک سلاح ها در انتظار سينه پر تپشش کمين کرده بود.
پيرزن کنج حلبي آباد، ديگر از شاه سخن نمي گفت، سراغ از «آقا» مي گرفت. مي دانم؛ آري خوب مي دانم شهدا، کف خيابان نماندند؛ دستاني آنها را بالا برد؛ اصلاً شهدا هيچ وقت زمين نمي مانند.
و مي دانم، حالا پس از سي سال از آن روزها، سيب معطر آزادي در دست من است، من دانه سيب خواهم کاشت و درختي از نو خواهم روياند.
آه، من تو را گم نخواهم کرد، «من همان دبستاني اي هستم که به من چشم اميد بسته بودي.» من تو را گم نخواهم کرد هرگز، هرگز!
جمهوري اسلامي
جمهوري ما نشانگر اسلام است
افکار پليد فتنه جويان خام است
جمهوري اسلامي ما جاويد است
دشمن زحيات خويشتن نوميد است
غزل بهمن
از خون سرخ بهمن سرسبز شد بهاران
انديشه باور شد، در امتداد باران
بر صخره هاي همّت جوشيده خون غيرت
بانگ سرود و وحدت آيد زچشمه ساران
و الفجر بهمن آمد، فصل شکفتن آمد
بر پهندشت باور، خالي است جاي ياران
خورشيد حقيقت
فجر است و سپيده حلقه بر در زده است
روز آمده، تاج لاله بر سر زده است
با آمدن امام در کشور ما
خورشيد حقيقت زافق سر زده است
فجر انقلاب
برخيز که فجر انقلاب اسلامي امروز
بيگانه صفت، خانه خراب است امروز
هر توطئه و نقشه که دشمن بکشد
از لطف خدا نقش بر آب است امروز
ريشه هاي کار کشته
سيده زهرا برقعي
يک گياه بياباني را تصور کن. مي خواهي از ريشه در بياوري اش؛ ولي هر چه سعي مي کني، کمتر نتيجه مي گيري. انگار شرايط سخت و گرم و خشک بيابان، ريشه ها را ضخيم تر و عمقي تر کرده است. ريشه ها به هم مي گويند: گيريم که هوا گرم و خشک است؛ گيريم آسمان با خاک اينجا قهر کرده و باران نمي بارد؛ مهم نيست، ما ريشه هايمان را آن قدر در دل خاک نفوذ مي دهيم که قطره اي آب پيدا کنيم... . و همين کار را هم مي کنند. ريشه ها به مثابه باورها و اعتقادات يک آدمي، عميق و قدرتمند مي شوند. اين طور است که گياه بياباني را بايد بي خيال شوي؛ وگرنه دست هايت از تيزي تيغ هايش آزرده مي شوند. ريشه ها کاري به کمبود نيروها و امکانات ندارند. آنها تا جايي که مي شود، نفوذ مي کنند و نفوذ آنها در دل خاک، گياه را راسخ تر مي کند. ريشه ها، باورِ گياهند.
باورها و اعتقادات، عجب چيزهاي عجيبي اند! اساطيري ترين واژه اي که معجزه آسا ترين کارها در تاريخ کرده است. وقتي به انجام دادن کاري باور داشته باشي، اگر همه بادها هم مخالف تو بوزند، باز هم «تو» برنده اي. نورِ باور که آذينِ انديشه تو باشد، درخشنده تريني، پايدارترين؛ مثل همان گياه پر از تيغِ بياباني، از ريشه در آوردنت دشوار مي شود. آن وقت گل ها و بوته ها و درخت هاي باغ هاي سرسبز استوايي به تو حسودي مي کنند. حسودي مي کنند که ريشه ات عميق تر شده. حسودي مي کنند که تو اين همه استواري؛ ولي آنها با باران هاي تند موسمي مي شکنند و ريشه کن مي شوند.
اعتقاد، چيز عجيبي است. ريشه دار بودن آن مقوله شگفت انگيزي است. ريشه دار بودن، براي قيام کردن عليه ديگران، ديگراني که تو را و ريشه دار بودن تو را نمي خواهند، برگ برنده توست. اعتقاد به پيروزي، عمق و نهايت توست. بال پرواز توست. سلاح بُرَنده تو در هر قيام و انقلابي است.
گفتم انقلاب... يادم افتاد انقلاب خودمان هم به سبب اعتقاد و ريشه دار بودنمان پيروز شد... ما گل هاي بياباني اي بوديم که ريشه هايمان در عمق خاک، سرود اتحاد مي خواندند.
صفحه اي زرين
«والفجرِ و لَيالٍ عَشْر...». دهه مبارک فجر، تجلي شکوه مند حماسه و سرافرازي ملتي است که در عصر اسارت انسان و در روزگار قحطي انسانيت، با انقلاب اسلامي خويش، صفحه اي زريّن را در تاريخ حيات آدمي گشود و صلاي خداخواهي، معنويت، آزادي و استقلال را در گوش جان جهانيان طنين انداز کرد. در اين دهه مبارک، ياد حضرت امام (رحمت الله عليه) را گرامي مي داريم؛ ابرمردي که هماره دم مسيحايي اش، جان بخش جان هاي حقيقت جوست و هنوز پس از گذشت سال ها از رحلت ملکوتي اش، نامش بر پايه هاي ستم استکبار لرزه مي افکند و يادش، در دل هاي مستضعفان و آزادگان زمينْ، اميد مي آفريند و انگشت اشارت او، به آيندگانْ امتداد راه را نشان مي دهد.
چشمه نور
اي گستره هر چه خوبي و حسن! اي ستاره درخشان آسمان ايران! اي نگاهت تپش گام هاي رهايي! اي طنين نَفَست سبزتر از هر چه بهار! اي صدف صدق و صفا! اي چشمه نور! اي خميني پيروز! خوش آمدي به سرزمين دليران و سبزقامتان. اماما! مقدمت را گرامي مي داريم و بر شهيدانِ سال هاي آغازين انقلاب، از سر اخلاص گُلِ سلام نثار مي کنيم؛ بزرگ مرداني که از اين سرزمين پاک، به سوي افلاک پر گشودند؛ شهيدانِ والا مقامي که خارهاي پليدي را از سرزمين آينه ها تاراندند و آزادي و استقلال را براي ما به ارمغان آوردند. اينک در دهه مبارک فجر، يادِ يادآوران سرسبزي و طراوت، پويندگان راه حق و حقيقت، ايمان مداران پاسدار مکتب ولايت، نگاهبانان قلعه شرافت و مردانگي، و شهيدان راه عزّت و آزادگي را گرامي مي داريم.
اشراق شرق
يادش به خير روزي که عصاره تاريخ بر صحيفه سرخ بهمن چکيد، آفتاب ناب بر ياسمن هاي بي تاب، از غرب تابيد و اشراق شرق پديد آمد. يادش به خير، روزهايي که سيماي زيباي يوسف، ديده کنعانيان عشق را بصيرت بخشيد؛ بيضاي دست آسماني موسي، شراره هاي شعف را در ظلمت کده زمين پاشيد؛ نفحه عيسويِ به عرش رفته، بر خاک نشينان دميد؛ نوح با کشتي صفا، به مهد موعود رسيد؛ بت هاي سياه جهالت، در پاي حماسه و برهان ابراهيم بر خاک فرو افتادند و امام، به ميهن اسلامي قدم نهاد و گل ها به ترنّم شادماني دل ها گوش جان سپردند. ياد آن روزها، هماره در خاطر دل ها مستدام باد.
آن بزرگ مرد تاريخ
هنوز هم صداي جاويدان او در سراسر تاريخ به گوش مي رسد. هنوز هم قامتش، به بلنداي آسمان حقيقت است و در عشق و تکريم والايي ها، به صلابت صخره ها مي ماند و به عظمت کوهساران. امام را مي گويم؛ مردي که کران تا کران حيات را از تحرک و مبارزه و فرياد برضد استعمارگران، سرشار ساخت. فرزانه اي که نمونه مجسّم شجاعت و بي باکي بود. او که از هيچ قدرتي جز خداوند باک نداشت و در برابر هيچ گردن کشي سر فرود نياورد. راستي، کدام تصويرگر مي تواند جَبين پاک آن بزرگ مرد را به تصوير درآورد؟ کدام شاعر مي تواند قصيده سراي آن ستم سوز و سپيده آفرين باشد؟ کدام نويسنده مي تواند حکايت گر شورآفريني ها و ايمان گستري هاي آن والامقام باشد؟ دهه مبارک فجر، بر نايب آن فجرآفرين و امت خداجوي ايران مبارک باد.
معجزه انقلاب
سال هاي حکومت ستم، گرفتار چنگ يأس بوديم. نااميد از پيروزي و مقهور قدرت، دشنام به «شب» مي داديم و نفرين به «ستم» مي کرديم. اما... مسيحا نفسي، احياگر نفوس شد و حيات اين ملت را جاني تازه بخشيد. «روح خدا» بود که در جان افسرده مردم دميده شد. حنجره هاي داوودي، در رهگذر باد و چشم انداز آفتاب و در موج خون و شط شهادت، سرود فجر حقيقت را سرداد. امام آمد، نشسته بر بال فرشتگان. امام در پيام خدايي اش در شهيد آباد «بهشت زهرا»، در «صور انقلاب» دميد و مردم را در عرصه هاي حق و محشر نهضت جان بخشيد. «صبح صادق» انقلاب بود. فجر ايمان، از شرق مکتب سرزده بود که به نماز عشق ايستاديم. در محراب حق، رو به کعبه عرفان، با وضويي از خون ده ها هزار شهيد، بر سجاده صدق نشستيم و پيشاني اخلاص بر مهر«تعبّد» نهاديم و دل به «ولايت» سپرديم و اين، معجزه انقلاب بود.
رحمت و منت حق به نام انقلاب
بار ديگر معجزه اي در تاريخ اتفاق افتاد. بار ديگر دست تواناي خدا از آستين غيب بيرون آمد. بار ديگر اراده خداي عزيز و حکيم به کار افتاد و رحمت و منت حق، ملتي مستضعف و ستم کشيده را در برگرفت و فيض روح القدس مدد فرمود و به کالبد ملتي مرده، روح و روان دميد. سرانجام آنچه به خواب شب هم نمي ديديم و ناممکن مي پنداشتيم، به وقوع پيوست و ملت ما و ملت هاي مسلمان و عالميان را غرق بهت و حيرت و اعجاب نمود. قدرت هاي داخلي و ابرقدرت هاي بين المللي را با همه هوشياري غافلگير کرد، حساب ها و نقشه هاي سياسي و طرح هاي دراز مدت و تصميم گيري هاي مطالعه شده آنان را به هم ريخت و بالاخره، ملت مسلمان ايران آزادي را بازيافت.
بوي بهار
اين روزها بوي خوش بهار آغشته به عطر معطر آزادي از راه مي رسد و تقويم تاريخ يک بار ديگر برگ زريني را به خود مي افزايد و انقلاب شکوهمند اسلامي ما بيست وسومين سالگرد پيروزي خود را جشن مي گيرد؛ انقلابي که صفحه اي زرين را در تاريخ حيات انسان هاي به خواب رفته گشود، و صلاي دين داري، عدالت خواهي، استقلال طلبي و آزادگي را در گوش جان خفتگان طنين انداز کرد.
در انجماد ثانيه ها...
زهره نوربخش
تاريک بود، شب رَجَز مي خواند، سوسوي ستاره ها را ابر تيره مي سترد. خورشيد، تبعيدي فردا بود، و شب در صحراها و کوه ها و دشت ها، در ميان باغ و بر فراز رود و اقيانوس، حکم مي راند و نفس ها را مي بريد، به چار ميخ مي کشيد و خون سرخ ستاره ها را بر چهره آسمان مي پاشيد.
صداي غل و زنجير مي آمد، و جز آن، ديگر سکوت بود که کران تا کران، در گوش ها فرياد مي کشيد. درخت ها يخ زده بودند، رودها منجمد شده بودند، ماهي ها خواب بودند، و پنجره هاي رهايي يکي پس از ديگري بسته مي شدند. دست ها آن قدر پنجه به ديوار کشيده بودند که فرسوده بودند. ياد باران کم کم از ذهن زمين پاک مي شد، قنديل سکوت و وحشت و هراس در سردابه تاريخ، هر رهگذري را به خواب ابدي فرا مي خواند؛ و اين چنين شب رجز مي خواند، و يکه تاز ميدان بود تا اين که چاووشان از آمدن صبح خبر دادند.
خبر در اندام شب پيچيد. شب به خود ناليد، تلألو نور خورشيد از کرانه هاي دور، بر ذهن خفته جهان تابيد. رودها به راه افتادند، ترنم باران بود و رقص جوباران، هلهله درختان بود و لبخند زمين و بازي گنجشکان و بال و پر گرفتن قناري ها، چکاوک ها و پرستوها. اکنون صدا، صداي بارش باران بود تا اين که در ميان گرگ و ميش صبح، خورشيد برآمد و پايان انجماد زمين را اعلام کرد.
و صداي اذان بلال زمان آمد
ابراهيم قبله آرباطان
آن روزها که زلال جاري «فرهنگ اسلامي»مان را با «فرهنگ فرنگي» سدّ مي کردند تا از آن چه بر سرمان مي آيد، غافل باشيم؛ و آن روزها که «دين» را در مسلخ «تمدّن» قرباني مي کردند تا بازار غارتشان هر چه بيش تر رونق بگيرد، سال هايي بود که همه پنجره هاي اميد به ديوارهاي سنگي باز مي شد؛ و تمام کوچه پس کوچه هاي رسيدن، به بن بست منتهي مي شد.
سال هايي که سنگيني سايه «خان ها» و «ارباب ها»، قلب زمين را مي فشرد؛ روزگاري که شب، چتر تاريک و «از خود بيگانگي» را بر چشم هاي آسمان شهر کشيده بود و خورشيد، خانه نشين تنهايي خود شده بود؛ ماه، به علامت عزا، هر شب خون مي گريست؛ «دکّه هاي گمراهي» از وجب، وجب خيابان ها، تاراج شده بود و بيگانگان، فرزندان پاک وطن را به قيمت گوهر معصوميت شان، مي خريدند.
شب، معناي کامل زيستن شده بود؛ و خورشيد را جرأت دميدن از پشت کوه هاي صعب العبورِ «خودباختگي» نبود؛ و سزاي دميدنِ گاه گاهِ ستارگان، يا افول در گورستان بود، يا غروب در پاي دارها.
روشنايي را از کور سوي مشعل «مجسمه آزادي» مي جستند و خورشيد را از نور شمع.
خوشه هاي طلايي گندم اميد، به آتش نيرنگ خائنان مي سوخت و خاکستر آن بر چهره هاي شکسته و رنجور مردم مي نشست.
آن روزها، حاصل تلاش مستضعفين، يا به چنگ شاهان مي رفت، يا زير دندان غارتگران.
کفر را لباس «تجدّد» پوشانيده بودند تا مردم را از دينشان جدا کنند؛ و قرآن در گنجه هاي غربت خانه ها خاک مي خورد.
صداي أذان بلال زمان، از مأذنه هاي خاموش شهر برخاست و نواي بيداري را در گوش همه خفتگان نواخت. او آمد و با دست هاي گرمش، راه دريا را نشان داد و سد راه جاري شدن را برداشت. آري، او آمد و پيراهن زرّين آزادي را، بر قامت افراشته تک تک لاله ها پوشاند. او آمد و عاشورايي ديگر برپا کرد و حسين زمان خود شد. او آمد و خون بهاي سنگين لاله هاي پر پر را، از شيطان ها گرفت و نهال خونين انقلاب را در دل فرزندان وطن کاشت. و اين چنين بود که گل انقلاب از دست هاي مهربان مام وطن شکوفه داد و عطر افشاني کرد.
... و سال ها چنين بود تا اين که:
... ابرهاي رحمت، باريدن آغاز کرد و خورشيد، ـ بعد از آن همه سکوت ـ دست هاي مهربان و گرم خود را بر سر شقايق ها و اطلسي ها کشيد.
مردي از سلاله محمد مصطفي تبر ابراهيم بر شانه هاي مردانه اش، خشم موسي در سرش، مهر عيسي در قلبش، تقواي علي عليه السلام در سينه اش، مظلوميت و صلابت حسين عليه السلام در تقديرش، و کتاب خدا در دستش، آمد. مردي با پاهايي به استواري کوه ها و قلبي مالامال از عشق به دميدن و شکفتن.
روز خدا
جواد محمد زماني
با گام هاي استوار رفتند؛ تا فتح قلّه ي انقلاب، فريادگر و پرخروش، مصمم و پراميد، در صف هايي به هم پيوسته و دل هايي از هم نگسسته؛ مردم روزِ بيست و دوّم بهمن را مي گويم!
آن روز کوچه ها عطر خوش انقلاب را حس مي کرد و مردم در زمستاني سرد، گرمي آغوش همديگر را در تبريک پيروزي مي چشيدند. اصحاب عاشوراي خميني (رحمت الله عليه) و دانش آموختگان دانشگاه حسيني، اين بار حماسه اي ديگرگونه آفريده بودند و کعبه ي ميهن را از بُت هاي زر و زور و تزوير پاک کرده بودند. آنان که ايمان را با مائده هاي آسماني اش، در بازار شهر گسترده بودند و تلاش را ميهمان زندگي مردم کرده بودند. هم آنان که خون را کمترين متاع به درگاه پروردگارشان مي پنداشتند و هستي خود را خالصانه براي رهبر خود مي گماشتند.
آن روز، حقيقت گُل متجلّي شد و باغ به اين همه زيبايي خود تبريک گفت. آن روز پرنده هايي که کوچيده بودند بازگشتند و فضاي آسمان در کثرت آنان، پنجره پنجره شده بود. آن روز درختان سرو به آزادي و آزادگيِ همگان، پيام تبريک فرستادند و برکه ها زلاليِ مردان و زنان انقلابي را درود گفتند. آن روز اقيانوس، مبهوت تلاطم هاي دليرانه اي بود که کوير تشنه ي ايران را سيراب ساخته بود و سيلي خروشان شده بود، تا خانه ي عصيان را از جا بَر کند. آري، آن روز، روز خدا بود.
اينک در ياد روز آن بهارِ فراموش ناشدني، به روح پاک شهيدان درود مي فرستيم و با گرامي داشت خاطره ي آن مسيح انقلاب، راه پرافتخار خويش را ادامه مي دهيم.
بشارت بهار
الهام موگويي
چه مژده اي زيباتر از آمدن بهار در پي يک زمستان تار و طولاني؟!
چه بشارتي شيرين تر از بشارت خورشيد در پي يک شب سرد و تاريک؟!
چه پيامي نيک تر از پيام زلال آب براي لباني تشنه و خشکيده؟!
چه نوايي برتر از بشارت «جاء الحق» و «زهق الباطل»؟!
قسم به شب پوشيده! که روز خواهد درخشيد و بهاري ترين روز هستي، بر صحيفه ي شب تار و طولاني، مُهر پايان خواهد زد.
نسيم خوش عطر هدايت و نصرت، از هر سو مي وزد و روح و جان عاشقان را مي نوازد. بهار، با همه ي مهرباني ها و با همه ي طراوتش، نهال فتح و پيروزي را به ارمغان مي آورد. پرندگان سفيدبال و عاشق، تنگي قفس اسارت را بال مي گشايند و در قاب نيلگون آسمان، نغمه ي آزادي سر مي دهند.
قلب ها، کهکشاني از عشق خميني مي شود و جامي لبريز از شراب طهور پيروزي.
وطن، اين خاک مقدس، اقيانوسي مي شود خروشان از موج هاي سنگين؛ و غريو «اللّه اکبر»، از هرکوي و برزن، نويدنصرت را طنين انداز مي کند.
شهر در قلمرو شب بود ... آمدي!؟
خديجه پنجي
والفجر! و ليالٍ عشر ...
شب در عميق لحظه ها، ريشه دوانده بود و تا افق هاي دور، جز سياهي، رنگ ديگري ديده نمي شد. چشم ها، به تاريکي عادت کرده بودند و هيچ نگاهي، صادقانه به جستجوي نور، برنمي خاست. جرأت گشودنِ حتّي يک روزنه ي کوچک، در ذهنِ دست ها، جاري نبود. پنجره ها، ميلي به تماشا نداشتند و زيبايي ها، چنگي به دل نمي زدند؛ چرا که ديدنِ زيبايي در قفس، زيبا نيست. در چارسوي باور شهر ـ تا جايي که چشم کار مي کرد ـ تنها حضور يک فصل مي وزيد؛ آن هم زمستان بود. قلب ها به لحظه ي انجماد نزديک بودند و جرقّه ي هيچ انديشه اي، ذوبشان نمي کرد. شهر، قلمرو شب بود و سلطنت، از آنِ تاريکي؛ و در اين ميان، «انسان» ـ اين موجود زجر کشيده ي تاريخ ـ با نااميدي، سرنوشتِ تلخِ خود را مي نگريست. زندان ها، از حضورِ پيروان سپيده، لبريز بود.
ناگهان، ورق برگشت، صداي قدم هاي نور، در دهليزهايِ تنگ و تاريکِ زمان پيچيد و از طنين استوارش، پشتِ شب لرزيد. «خورشيد»، با تمام عظمتش ـ از پشتِ ابرهايِ تيره ي روزگار ـ طلوع کرد؛ آمد و به يک چشم بر هم زدني، طومار عمرِ چندين هزار ساله ي «شب» را، مچاله کرد، روح زمستان را به زنجير کشيد و در تقويم زمانه، نامِ «بهار» را نوشت. خورشيد تابيد و سِحر کلامش، گرم و نافذ، در دل و جانِ شهر، نفوذ کرد و طلسمِ تسخيرناپذير پنجره ها را حس کرد؛ آمد و نگاهِ مهربانش را ـ عادلانه ـ با تمام شهر، قسمت کرد.
خورشيد تبعيدي که آمد ...
تا تو آمدي، پرده هاي غفلت، کنار زده شد و پنجره ها به سمت نور باز شدند. انديشه ها، ميل پرواز يافتند و ايده ها، جرأت ابراز. هواي تازه، آرام آرام، واردِ دالان هاي تنگ و تاريک اذهانِ پوسيده شد. خورشيد، همچنان تابيد و نور پاشيد، گياهان نورس، قد کشيدند و غنچه ها، لب به اعتراض گشودند. درختان، دست به دست هم دادند و براي قيام سرخشان، به آفتاب، اقتدا کردند. حسّي غريب، همه چيز را به شکفتن واداشت و روح سبز زندگي به اجساد پوسيده، انگيزه ي تحرّک و تکاپو بخشيد. درختان قيام کردند و حماسه اي سرخ جوانه زد. «شب»، با تمام جلال و جبروتش، ترسيده و خورشيد را ـ از اين آسمان به آن آسمان ـ تبعيد کرد؛ ولي هم چنان نور خيره کننده ي خورشيد، مي تابيد و حضورش، گرم و روشن تر از هميشه، به چشم مي خورد. شب نمي دانست که آفتاب، مکان و زمان نمي شناسد و خورشيد، در هر آسماني که باشد، کدام ابر، توانِ به زنجير کشيدن آفتاب را دارد؟ کدام؟!
چه غنچه هايي که در اين راه ـ براي رسيدن به نور مطلق ـ از خون، حنا بستند و راهيِ حجله ي بهشت شدند!
چه گل هايي که در زير شکنجه و تازيانه ي پاييز، به قافله ي شهادت پيوستند و «بهار» را در نهايت زيبايي به تصوير کشيدند! و امروز، روز شکوفايي گل هاي، زيباي پيروزي است و همه با هم، با گل و لبخند، جشن خواهيم گرفت روزِ به گل نشستن بهار هميشه سبز انقلاب سرخي را که سال ها پيش، از دل کوير قد کشيده و تا بلنداي تاريخ شکفت!
فجر آزادي، خوش آمدي!
سلام برتو اي مطلع فجر! اي سپيده سحر، اي انفجار نور، خوش آمدي. خوش آمدي که با آمدنت غل هاي سنگين ازگردنمان فروريخت،زنجيرها از دست و پايمان گسيخت، کمرهاي خميده مان راست شد،برلب هاي پژمرده مان شکوفه هاي تبسم نشست، در قلب هاي سوخته مان گلبوته هاي عشق و اميد روئيد و برگونه هاي زردمان گلخنده هاي سرخ نمودار شد.
خوش آمدي که با مقدمت، عطرآزادي به جاي بوي باروت در فضاي ميهن اسلامي مان پيچيد. قفس ها شکسته شد و نفس ها از زندان سينه هارهايي يافت. خوش آمدي که با آمدنت، سوز و سرما از شهرو ديارمان گريخت، برفهاي بهمن با حرارت ايمان و اخلاص، آب حيات شد.
خوش آمدي فجرآزادي! که با آمدن تو، امام آمد، امامي که بر سربيدادگران، خروش کليم داشت و برجان امت، دم مسيح. کلامش بوي وحي داشت و طعم شيرين آواي انبيا. دم مسيحايي اش مردگان گورستان ترس و ياس را حياتي نوين بخشيد، قيامت بپا کرد، غباري عظيم برانگيخت، غباري که چشم «چپ » و «راست » را کور کرده است.
فجرآزادي! خوش آمدي که آمدنت، شرنگ مرگ به کام شاهان ريخت،سلطه را به قبرستان سلطنت سپرد، کنگره هاي قصر استکبار را فروريخت. فجرآزادي! سوگند بنام زيبايت، «والفجر» ، «و الصبح اذا تنفس » ، «والليل اذا ادبر» ، که نام پاک تو را رزمندگان پاکبازمان برکوه و دشت صحنه هاي نبرد، «والفجر» مي نويسند، ومادران شهيد پرورمان، گوهر اشک خويش را نثار مقدم تو مي کنند.
فجرآزادي! ماهنوز طعم تلخ شلاق استبداد را از ياد نبرده ايم;هنوز نشانه هاي تحقير را در سيماي پرچين پدرانمان مي بينيم; هنوزعربده هاي مستانه ي شاهان، پرده گوشمان را مي آزارد; هنوز جاي زنجيرها بردست و پايمان پيداست. فجرآزادي! سينه هاي شکسته مان هنوز سنگيني صخره هاي دوهزار و پانصدساله را از يادنبرده است.
برچسب: دل نوشته هایی به مناسبت پیروزی,اسلامی,
نویسنده: کارن اسدی